نوشیجان

تاریخ و فرهنگ ملایر

تأملی در باب قلمرو علیشکر

این مقاله  در فصلنامه  علمی - تخصصی تاریخ ایران و اسلام ُ شماره ۲ چاپ شده است.

یکی از مباحث قابل توجه در مطالعات تاریخی بحث جغرافیای تاریخی و مطالعه سیر تطور و تحول شهرها و بلاد در عرصه تاریخ و جغرافیای جهان می باشد. از آنجا که اکثر شهر ها همچون آدمیان در شرایطی خاص ایجاد و احیاناً در تاریخ نقش خاصی را عهده دار شده و پس از ایفای آن نقش روانه دیار عدم و رهسپر وادی فنا می شوند و برخی نیز با تطور و تغییر حالت به حیات خود ادامه می دهند. در این عرصه یک منطقه در عمر چند صد ساله خود چندین بار تغییر نقش و نام داده و هر بار با روی کار آمدن هر سلسله رسالتی ویژه را عهده دار و در نتیجه گاهی حائز و یا فاقد اهمیت شده است. لذا مطالعه بر روی این تطور نقش و نامهای مناطق جغرافیایی نیز با دید عبرت آموز، هم آموزنده و هم جالب توجه است.  یکی از این مصداقها، ناحیه غربی ایران  و قلمرو علیشگر است. در متون متعدد ادبی و تاریخی ایران از عصر صفویه به بعد تا اواخر قاجار، بخشی از ایران تحت نام و عنوان «قلمرو علیشکر»توصیف شده است ، اما به خاطر قلّت نسبی متون جغرافیایی در این دوره ، اطلاع زیاد و دقیقی درباره حدّ و حدود قلمرو این ایالت در دست نیست و برخی ازپژوهندگان این دوره از تاریخ ایران، در تشریح و توضیح این نام ، آن را از اصطلاحات فنّی دوره صفوی شمرده اند.  رسالت اساسی مقاله حاضر روشن ساختن این اصطلاح جغرافیایی و ارائه پاسخ روشن به این پرسشها است:

 1- قلمرو علیشکر به کدام مناطق و نواحی ایران اطلاق می شد؟

2- این نواحی چرا به این نام نامیده شده است؟

تغییرات جغرافیای اداری ایالات غربی ایران

 در تقسیمات جغرافیایی غرب ایران در اعصار و قرون مختلف، تغییراتی رخ داده و در هر دوره ای  همه یا بخشی از آن ، با نامی متفاوت در تاریخ معروف بوده است . این سرزمین از زمان ورود آریاها به ایران ، به نام ماد معروف بوده است که از شرق تا خوار ری و از غرب تا دره رود دجله و جلگه بین النهرین امتداد داشت و از جنوب تا خوزستان و پارس و از شمال تا دره رود ارس را در بر می گرفت[1] و نخستین حکومت متمرکز ایرانی با نام ماد در این منطقه شکل گرفت. در عصر هخامنشیان نیز، این ایالت با همان طول و عرض حفظ شده و با عنوان ایالت ماذه(ماد) دومین ایالت معتبر هخامنشی پس از پارس بود.[2] ولی با زوال هخامنشیان و استیلای مقدونی ها ، در راستای تضعیف والیان و ساتراپهای ایرانی میزان قلمرو و حدود اختیارات آنها را به شدت کاهش دادند و ایالت ماد نیز در این رهگذر به دو بخش قسمت شد : سرزمینهای شمال رود سفید رود به نام ماد کوچک یا ماد آتروپاتن[3] که بعد ها نیز به آذربایگان یا آذربایجان معروف گشت  و جنوب رود سفید رود که با عنوان ماد باقی مانده و در عصر اشکانی وساسانی به مای یا ماه [4] نامیده شد که در اوایل عهد اسلامی، از نقطه نظر پرداخت خراج، به دو قسمت ماه الکوفه به مرکزیت دینور  و ماه البصره به مرکزیت نهاوند( یا همدان) تقسیم می شد.[5] با روی کارآمدن عباسیان و احیاء هر چه بیشتر سنن اداری ساسانی، این ایالت مجدداً تحت نام اداری واحدِ جبال( جِبَل) یا کوهستان( قُهستان) قرار گرفت[6]. لازم به ذکر است که در دورۀ اشکانی و ساسانی، این منطقه را پهله[7] نیز می گفتند که گویا جنبۀ فرهنگی( و نه اداری) داشته است. این نام ظاهراً تصحیفی از پرثوه باشد[8] که به احتمال قوی به خاطر اقتدار زیاد شاهان اشکانی( پارتی) در این منطقه[9] به این نام نامیده شده است. همچنین در برخی متون یا به خاطر اقامت سلاطین و شاهان اشکانی و ساسانی در بلاد و بقاع آن[10]  و یا به علت رزانت رای و اقتدار اشراف محلی آن سامان ، این ایالت را با صفت  شاهستان یاد کرده اند.[11] در دورۀ اسلامی نیز عنوان پهله( بهله، فهله) نیزبرای نامیدن این منطقه استعمال شده و آن را مشتمل بر پنج ناحیه همدان، نهاوند، دینور ، ری و اصفهان با مضافاتشان می دانستند. و منسوب به آن را پهلوی یا فهلوی می گفتند. [12] از اواخر قرن پنجم هجری به بعد به این منطقه عنوان عراق اطلاق گردیده و برای تمایز آن با جلگۀ بین النهرین، پسوند عجم را نیز بدان افزودند،[13]که تا حدود سیصد سال بعد نیز مرسوم بود . اگر چه از نظر سیاسی این سرزمین در قرون نخستین اسلامی اهمیت شایانی را که در عهد خسروان داشت از دست داد،اما با برآمدن دیالمه و سلاجقه که شهر های بزرگ این ناحیه نظیر همدان، اصفهان و ری را به پایتختی خود انتخاب کردند ، اهمیت سابق خود را باز یافت. تا در اواخر قرن ششم ، با زوال قدرت سلجوقیان و رقابت شدید دستگاه خلافت با خوارزمشاهیان زمینه قدرت یابی سلیمانشاه ایوه در مناطق کردنشین عراق عجم و استقلال مالیاتی و دیوانی کردستان از عراق عجم[14] ، فراهم گردیده و باعث تجزیه اداری عراق عجم شد.در پی آن  با حملۀ مغول در قرن هفتم، ویرانی شهرهای بزرگ منطقه، آسیب فراوانی را بدان وارد کرد ،ولی بامساعی ایلخانان، مجدداً شهرهای اصفهان، همدان رو به آبادانی نهاده و شهر بزرگ سلطانیه در عراق به پایتختی برگزیده شد.اما جدایی کردستان از آن ادامه یافت؛ چنانکه در اواخر عصر مغول فقط چهل پاره شهر داشت و  از سفید رود تا یزد را در برمی گرفت و حد شرقی آن تا بیابان قومس و از غرب تا کردستان( یعنی تا اسد آباد و نهاوند) امتداد داشت و از جنوب به خوزستان و فارس و از شمال به آذربایجان و گیلانات متصل بود.[15] بدین سان پیداست که علیرغم کشتارهای مغولان و کوچک شدن حدود عراق، اهمیت سیاسی آن از میان نرفت و در پایان قرن هشتم هجری، زمانی که امیر تیمور بدانجا لشکر کشید « ممالک عراق عجم از پادشاهان و بزرگان خالی نبود و فرمانروایان نامدار در هر کنار از پس یکدیگر به وراثت به شاهی رسیده حکومت می کردند و ممالک ایشان را شهرهای آبادو آبادیهای نیکو بنیاد فراوان بود. کوهها داشت سر بفلک کشیده و قلعه هایی پای بیگانه بدان نارسیده ... تیمور به رأی دور اندیش در آیینه فکرت می دید که صفحه گلزار از خار مخالف نتواند پرداخت و اساس دولت خود را در آن دیار استوار نتواند ساخت مگر .... که آن گیاهان ریشه دوانیده را از بیخ و بن برکند و دست تسلط آن شاهان و بزرگان بشکند پس بکوشید و شاخ و برگ آنان فروریخت و نشانی از آنان برجای نگذاشت هر گاه می شنید که جنینی از ایشان به زهدان مادر در جنبش است در زمان به قتلش بر می خاست و چون می دید که شکوفه ای از تخمۀ آنان به شاخساری جلوه گر است بدست قهرش می چید...»[16]بدین سان حملات تیمور ضربه سنگینی را به موقعیت سیاسی و اقتصادی عراق وارد کرد. اندکی پس از مرگ وی نیز، با قدرت یابی سران ترکمان سیاه گوسپند و سپید گوسپند در شمال غرب ایران ، منطقه عراق نیز صحنه تنازع آنها با یکدیگر و با جانشینان تیمور و شاهد جنگ و ویرانی بسیار بود.چنانکه در یک مورد از این منازعات ، در سال 889 ،به قول فضل الله بن روزبهان خنجی ، سپاهیانِ تحت فرمان بایندر بیگ  ، شاهزاده شورشی«...در اطراف عراق دقیقه ای از دقایق ظلم و ستم فرو نگذاشتند و به عذاب الیم و عقاب وخیم مطالبات عنیف و مؤاخذات سخیف می نمودند . جهت دانه جو خرمن حیاتی بر باد فنا دادندی و جهت مشت گندم چون موش در انبار مردم افتاده . جهت درهم سیم بر سیم اندامان صد داغ همچو سکه می نگاشتند و برای مشت نمک خروار آب نمک در دماغ هر یک می انباشتند ...»[17]  این منازعات ممتد در طول قرن نهم هجری، وحدت سیاسی و یکپارچگی اداری عراق را از میان برد و هر بخشی از آن مدتی در دست حکمرانان و کارگزاران یک حکومت قرار می گرفت. همین امر مقدمه انشقاق دیگر در قلمرو عراق عجم شد که تحولات عصر صفوی آن را تداوم بخشیده و تکمیل نمود. بدین سان که در نیمه دوم قرن نهم حکومت علیشکر بیک ترکمان بهارلو در بخشهای غربی و شمال غربی عراق باعث گردید که این بخش با نام قلمرو علیشکر اشتهار یافته و با انتقال پایتختی از تبریز به قزوین و لزوم تغییر تشکیلات اداری، دامنۀ جنوبی البرز نیز به عنوان حومۀ پایتخت عملاً از عراق جدا شد و بعدها با انتقال پایتختی از قزوین به اسپهان همین سرنوشت برای آنجا نیز تکرار و عملاً از قلمرو اداری و سیاسی عراق عجم جدا شد. بدین ترتیب استعمال نام عراق از اواسط دورۀ صفوی به بعد تعطیل شد و فقط بعد از سقوط آن سلسله و در عهد افشار و قاجاریه ، این عنوان احیاء شد. در این مقال سخن بر سر بخش غربی عراق است که در اواخر قرن نهم تحت عنوان قلمرو علیشکر از آن جدا شد که با تمرکز بر سه موضوع محوری ایل بهار لو ، علیشکر و قلمرو علیشکر به بحث در آن باره می پردازیم

الف) ایل بهار لو ویورت آنها:

از قرن ششم هجری به بعددر ایران امراء و سلاطین و خاندانهای حکومتگر اغلب استوانه قدرت خود را بر پایۀ نیروی رزمی یا انسانی یک یا چندایل و عشیره استوار ساخته بودند. چنانکه پایه قدرت مغول را ایل سلدوزو جلایر تشکیل می دادند و دولت بایندریه قدرت خود را بر دوش دو ایل موصللو و پرناک استوار ساخته و بعدها نیز در پیکرۀ دولت صفوی دو ایل شاملو و استاجلو اهمیت و امتیاز قابل توجهی نسبت به سایر ایلات پیداکرده بودند.[18] اقتدار دولت قراقویونلو نیز بسته به دو ایل سعدلو و بهارلو بود. علت اشتهار آنان به بهارلو گویا به خاطر انتساب به قلعه بهار در غرب ایران( کردستان)باشد.[19] آنها از طوایف ترکمان بودند و  نخست در خراسان  اسکان یافته و از زمان سلطان اویس جلایری به آذربایجان و نواحی اطراف آن آمده و مستقرّ شدند.[20] پس بر این پایه می توان چنین استدلال کرد که با فروپاشی حکومت ایلخانان ، فرصت مناسبی  جهت تحرک ایلات ایجاد شد .از این رهگذر  چراگاهها و مراتع سرسبز زاگرس (  شمال همدان ،کرمانشاه و جنوب آذربایجان) توجه ایل بهار لو را به خود جلب کرده و آنها را بدان سامان کشاند. در اینجا در سایه مراتع سرسبز و در نتیجه رونق شغل اصلی آنان یعنی دامداری بر ثروت و به مرور دهور بر جمعیتشان نیز افزوده گشت. چنانکه در قرن نهم از ایلات معتبر و قدرتمند ایران محسوب شده و دولت قراقویونلو با تکیه بر آنها و ایل سعدلو توانست سلطۀ خود را بر اراضی وسیعی از ایران و بر ایلات دیگر تحمیل کند. با غلبه اوزون حسن آق قویونلو بر جهانشاه و زوال حکومت قراقوینلوها در 873، امیران وبزرگانِ این ایل، همچنان اقتدار خود را حفظ کرده و اوزون حسن  آنها را نواخت.[21] بدین سان آنان به خدمت دولت آق قویونلو پیوستند، اما برخی از آنها با مشاهدۀ ضعف حکومت بایندری، بعد از مرگ اوزون حسن در صدد احیاءحکومت قراقویونلو برآمدند  یا حداقل کوشیدند تا دولت تیموریان، را علیه بایندریان تقویت و حمایت کنند. آنها برای نیل به این هدف و بهره مندی از حمایت تیموریان، به خراسان رفتند و در دهه های نخستین قرن 10 در آنجا بودند.[22] با اهتزاز علم تشیع توسط شاه اسماعیل، اعضاء ایل بهارلو که خود گرایشات قوی و عمده ای به تشیع داشتند ،  به وی پیوستند و نام خود را درجرگه ایلات سرخ کلاه جای دادند. در واقع آنها یکی از تیره های هفتمین ایل قزلباش  موسوم به ترکمان گشتند که مورد تفقد و تکریم شاهان صفوی بودند و این امر حداقل تا زمان شاه عباس ادامه داشت.[23] بهارلویان ساکن در خراسان، ظاهراً با رضایت شاه اسماعیل صفوی به حمایت از ظهیرالدین بابر در مقابل شیبک خان اوزبک برآمدند. پس از آن با رفتن بابر به هند،بخشی از بهارلو ها با وی به هند رفته و بنیان دولت مغولان کبیر ( گورکانیان) را در آنجا گذاشتند.[24] اما هنوز بخش عمده ای از افراد آن ایل در داخله ایران بودند که املاک و تیولات سابق را حفظ کرده بودند. چنانکه حتی یکی از آنها موسوم به امیر محمد بهارلو در سال 920 به نیابت از دیو سلطان روملو حکومت بلخ را داشت.[25] همچنین در سال 951 وقتی همایون پادشاه گورکانی هند به دربار شاه تهماسب صفوی پناهید و یکی از امرای مشهور بهار لو به نام بیرام خان با وی بود شاه صفوی وی رااستمالت و اکرام نموده وبا اعطاء لقب خانخانان به وی، از او خواست تا ریاست ایل بهارلوی ساکن در ایران و اداره امور یورت و تیولات آباء و اجدادی خود را بر عهده بگیرد، اما او نپذیرفت.[26] چند سال بعد در منازعات قزلباشان در تعیین جانشین شاه تهماسب بعد از 984 ، ایل بهارلو نیز به قیادت «خان ولی بیک بهارلو» از زمره ایلات طرفدار اسماعیل میرزا در مقابل حیدر میرزا بودند،[27]که توانستند او را با نام شاه اسماعیل دوم بر تخت بنشانند. عبدالباقی نهاوندی نیز از وجود دو تن از برادران کلبعلی خان بهارلو در دربار شاه عباس کبیر خبر می دهد که از موقعیت ویژه و والا برخوردار بوده اند.[28] از آن پس از بهار لو یان خبر صریحی در دست نیست. ظاهراً اقدامات ایل ستیزانه شاه عباس به ویژه مبارزه با ایلات ترکمان و تکلو [29]به تضعیف بیش ازپیش آنها منجر شده است.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 9:19  توسط سروش ایزدی   | 

منظره افق غربی شهرستان ملایر در غروب روز زمستانی ۱۰ بهمن ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 13:28  توسط سروش ایزدی   | 

تنگه ده سرخه یا ثنیة العسل

در توصیف ثنیه العسل گفته اند: « ثنیه العسل میان نهاوند وهمدان است و همانجایی است که فرمانده سپاه ایران در جنگ نهاوند [منظور پیروزان است] بدانجا گریخت و در آنجا استرانی بود که بار عسل داشتند و مانع راه یافتن و نفوذ وی بدانجا شدند از این رو دشمنان بروی دست یافتند و کشته شد و از آن سبب بدین نام شهرت یافت» بیشتر مورخان مسلمان که داستان جنگ نهاوند را روایت کرده اند به این قضیه اشاره دارند که نقل همه آنها ملال انگیز است. فقط فرازی از  یکی از را می آوریم:« ... فیروزان بجست و راه همدان گرفت و قعقاع بن عمرو بر مقدمه بود از پسِ فیروزان بشد و به میان نهاوند و همدان عقبه ای است قعقاع بر سر آن عقبه در فیروزان رسید به نیم شب وهزیمتیان پیش فیروزان اندر بودند و از پسِ ایشان ستوران پر بارو راه عقبه تنگ بود فیروزان نتوانست از ستوران بار اندر گذشتن قعقاع او را اندر یافت و بکشت ...»  و شادروان مشکور نیز پس از نقل اکثر این روایات و با استناد و توجه به آنها جنگ نهاوند را چنین شرح می دهد:« میان مجروحان فیروزان فرمانده کل بود که توانست برخیزد و بگریزد و به طرف همدان رود قعقاع خبر فرار او را یافته به دنبالش شتافته تا به محلی رسید که بارهای عسل بر استرها حمل شده که فیروزان خود را در میان چهار پایان پنهان کرده بود قعقاع .... به حادثه عسل معروف شد.» اگر چه امروزه برخی از محققان در وجود شخص قعقاع و درستی روایت سیف بن عمر تمیمی شک کرده وی را از بافته های ذهنی سیف بن عمر تمیمی می دانند اما در هر حال این روایت بیانگر آن است که آخرین مرحلۀ جنگ نهاوند و قتل فرمانده سپاه ایران ( حالا بدست قعقعاع یا هر شخص دیگر ) در ثنیه العسل اتفاق افتاده است که مطابق سخنان گفته شده این محل چهار ویژگی دارد: اولاً میان همدان ونهاوند قرار داشته دوم اینکه به عرصه آوردگاه نهاوند خیلی نزدیک بوده چنان که فیروزان زخمی نیز توانسته بود خود را بدانجا برساند. سوم اینکه این محل خیلی باریک و کم عرض بوده است اگر چه این معنی از لغت ثنیه نیز مستفاد می شود چون ثنیه به معنی گشادگی میان دو کوه است ( یعنی دره ای که انسان از آن به دشت برسد) و آن قدر باریک بوده که با عبور یک کاروان عسل از آن راه عبور به کلی بسته شده بود چنانکه پیروزان در برخورد با این کاروان نتوانست راه فراری بیابد و ناچار زیر دست و پای چهارپایان پنهان شد چهارم اینکه این محل پر رفت و آمد و پر تردد بوده که کاروانها مرتب از آن عبور می کرده اند چنانکه حتی در حالت فوق العاده جنگ نیز این راه و بازرگانی آن تعطیل نشده  در حالی که در زمان جنگ ، معمولاً کاروانها از نزدیک محل نبرد عبور نمی کردند چون هر دو سوی مبارزه از تعرض به کاروانها و گرفتن چهارپایان آنها برای تقویت خود و یا برای نیفتادن در دست حریف خودداری نمی کردند اما این مسیر آنقدر رونق داشته است که در این زمانی که حتی نظام ساسانی در معرض بوار و غلبه اسلام همه زندگی ایرانی ها را متحول می ساخت هنوز این تجارت تعطیل نشده بود. حالا باید بدانیم که محل دقیق ثنیه العسل کجاست؟ نخست باید با عنایت به ویژگیهای فوق و همچنین توصیف اعتماد السلطنه از راه نهاوند به ملایر در قرن 13 می توانیم این محل را در تنگه ده سرخه یا تنگه طایمه تعیین کنیم. اعتمادالسلطنه به هنگام توصیف طایمه و ده سرخه  محل ارتباطی ملایر و نهاوند را از همین دره و تنگه می نویسد که تصور می رود در قرون سابقه نیز چنین بوده است که در این صورت هم محقق می شود که آخرین جنگ ایرانیان و اعراب مسلمان در شمال غرب ملایر اتفاق افتاده است و هم اینکه راه ارتباطی نهاوند به ملایر وهمدان نیز از همین مسیر بوده است .

  نوشته دکتر محسن رحمتی  عضو هیئت علمی دانشگاه لرستان

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 19:43  توسط سروش ایزدی   | 

کسب در عهد صفوی

 در عصر صفوی با توجه به اینکه در اثر زحمات و تلاشهای شاه اسماعیل مردم ایران مذهب تشیع را پذیرفتند و از آنجا که زیارت عتبات عالیات عرش درجات ائمه عراق عرب در مذهب شیعی اهمیت بسیار دارد پس ماجرای زیارت و عبور کاروانهای زوّار از قسمتهای مختلف شرق ، مرکزو غرب ایران به سوی عراق عرب وارد مرحلۀ جدیدی شد دشت پهناور ملایر که معبر زوّار بخشهای مرکزی و شرقی ایران بود و مسافران تهران و اصفهان جهت رسیدن به مقصد ناچار از دشت ملایر عبور می کردند چون بهترین راه و کوتاهترین مسیر و در عین حال ایمن ترین راه برای وصول به و نیل به عتبات ، راه قصر شیرین بود و ملایر بر سر این راه قرار داشت آنچنانکه سیّاحان و مسافران متعددِ این راه نوشته اند مسیر اصلی این راه از سه مسیر اصلی یا از سه قسمت وارد دشت ملایر می شد و پس از عبور از دشت، در منتهی إلیه شمال غربی آن به هم پیوسته و یکی شده و بعد ازاندک مدتی وحدت مسیر مجدداً از هم جدا و یک راه به سوی نهاوند وراهی دیگر به سوی فرسفج( پر اسپه) تویسرکان خارج می شدیک راه از اصفهان و اراک به حصار و سپس به پری و بعد به گوراب آمده واز آنجا به محل کنونی شهر ملایر( دولت آباد)می آمد و راه دیگر نیز ازاستان مرکزی گذشته و با عبور از چرّاء به خنداب، بابارئیس و ازناو آمده و به دولت آباد می رسید و سپس با راه اول یکی شده و با عبور از وسط چمن ملایر به  سوی ( باباکمال کنونی) می رفت و راه سوم که در دورۀ قاجار اهمیت بیشتری یافته و پر تردد تر شده بوداز دشت فراهان به دشت چرّاء آمده و با عبور از قره تگینی به قوزان، ننج و کسب آمده و سپس از جوکار و حسین اباد شاملو گذشته و از انجا به حمیل اباد و سپس باباکمال می رفتو با  راه قبل یکی می شد اما در همانجا راهی به سوی فرسفج و از آنجا به سوی کنگاور  رفته و با راهی که از همدان و اسدآباد به سوی کرمانشاه می رفت یکی شده و به سوی صحنه و بیستون و کرمانشاه می رفت  و راهی دیگر با عبور از تنگ طایمه به سوی ده سرخه، طایمه، وسج و سپس خزل می رفت و از آنجا به راه نهاوند کرمانشاه پیوسته و با عبور از کنگاور کهنه به سوی صحنه وبیستون و کرمانشاه می رفت.  مطابق سفر نامه های ناصرالدین شاه و دیگر مقامات دربار قاجار گویا این راههای ملایر از مهمترین راه ارتباطی میان تهران و بغداد در عصر قاجار بودندکه کاروانهای متعدد در آن در حال تردد بوده و زائر سرا ها و کاروانسراها و ابنیه خیریه بسیار نظیر پل ، اب انبار و جز آن در روستاهای سر راه ساخته شده بودند چنانکه حتی شادروان سیف الدوله در هنگام وقف اراضی و مایملک خود ان را در ازای پذیرایی رایگان از زوّار عتبات عالیات وقف می کند قرار گرفتن کسب برکران این راه پر تردد موقعیت ویژه ای را برای رشد و توسعه آن فراهم آورد. به قول مورخان در عصر شاه عباس کسب مرکز فرماندهی و اداری دشت ملایر بوده و حکمران دشت ملایر با نام عوض بیگ در کسب ساکن بوده و از آنجا کلّ دشت را اداره می کرده است واز اثار وی را که تا اوایل قرن چهاردهم هجری بقایای آنها برقرار بود می توان به یخچال طبیعی ، عمارت دیوانخانه، مسجد اشاره کرد. هنوز نیز  اهالی کسب بخشی از روستا را با نام دیوخون(divekhon) و دیوار عوض بگی  می نامند که یادگار با شکوه عوض بیگ و عصر شاه عباس است . مسجد جامع کسب نیز تا حدود سی سال پیش برقرار بود وزمانی که اهالی با تخریب مسجد جامع عوض بیگی در صدد ایجاد مسجد جامعی به سبک جدید برآمدند این یادگار دیرین عوض بیگی و شاه عباس را از میان بردند ولی هنوز کتیبه سر در آن را که برروی آن نوشته شده است :

به عهد شهنشاه گیتی پناه                             خدیو جهانگیر عباس شاه

 

 

/...................................                                 که یابد عوض او ز لطف اله  سال 10۱2

                                                                                                       

به هر حال کسب مرکزیت اداری دشت ملایر را داشت که حد اقل تا نیمه قرن یازدهم هجری ادامه یافت .  مرگ شاه عباس کبیر نیز اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران را به هم ریخت و با مرگ او  عثمانی ها  فرصت را غنیمت شمرده و به سمت داخله ایران پیشروی آغاز کردند و شاه صفی که در بی کفایتی و قساوت قلب در میان سلاطین صفوی بی همتا است سپاهی را به مقابله فرستاد اما در جنگ مریوان 1039 شمکست سختی نصیب ایرانیان شد و شکست مریوان مقاومت ایرانیان را در هم شکست . مرزهای غربی ایران را در برابر انها باز گشود چنانکه حتی شهر بزرگ همدان  را که پایتخت باستانی سلاطین و شهریاران ایران بود نیز در دست عثمانی ها افتاد. منظرۀ مغموم و خاطرۀ غم انگیز تخلیه شهر همدان در سال 1039 که زیر نظر شخص شاه ( شاه صفی) انجام شد، قلب هر ناظر و خوانندۀ وطن دوستی را مملو از اندوه می سازد که نیروهای دولتی قدرت مقامومت در برابر آل عثمان را از دست داده و برای ایمن بودن مردم همدان از تهاجم و درازدستی و تعرض آنها، شاه خود دستور تخلیه را داده و در اطراف همدان بر این امر نظارت کرد . شاه صفی نیز که در خود قدرت مقاومت نمی دید از راه جنوب به ارزان پل( فود؟) و سپس به دشت ملایر و منطقۀ دمق عقب نشینی کرد . سپاهیان عثمانی از همدان گذشته و از سمت درگزین به سوی دشت فراهان پیش تاختند. شاه صفی نیز به کسب که مرکز ملایر بود ، آمده و نیروهای خود را  متمرکز ساخته و پس از تجمع نیروها به سوی الفاوت و قراقان رفت و قصد وی مقابله با سپاهیان عثمانی در گردنۀ اوج وبستن راه بازگشت بر آنها بود که فرماندۀ عثمانی پس از اشراف بر ضمیر و نیت شاه ایران منطقه را رها کرده و به اطراف بغداد مراجعت نمود . تا این زمان کسب هنوز مرکزیت اداری خود را در میان روستاهای دشت ملایر حفظ کرده بود ولی پس از سقوط صفویه منطقۀ ملایر که متنازع فیه میان افاغنه و عثمانی ها بود لطمۀ شدیدی دید که کسب نیز از این صدمات در امان نماند و اهمیت خود را از دست داد و با تضعیف حکومت مرکزی  قدرت حکومت محلی ملایر نیز به ضعف گرایید لهذا قدرت خان خانی در ملایر حاکم شد و مرکزیت سیاسی و اداری نیز از میان رفته و در هر گوشه خانی بر پا خاست  و هر سربازی ادعای سرداری نمود.  

نوشته دکتر محسن رحمتی عضو هیئت علمی گروه تاریخ دانشگاه لرستان                         

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:28  توسط سروش ایزدی   | 

یاری طلبی

دوستان  و خوانندگان عزیز  لطفاْ هر مطلبی درباره شیره و فریدون می دانید و یا از بزرگان خود شنیده اید برای ما ارسال دارید.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:9  توسط سروش ایزدی   | 

کسب دیگر نقطه مدنی دشت ملایر

 

روستای کسب که امروزه در فاصلۀ حدود 20 کیلومتری شمال غربی شهر ستان ملایر قرار دارد نخستین مکان از دشت ملایر است که در متون تاریخی به نام آن اشاره شده است . اگر چه از نظر قدمت نام رامن و راکاه و گوراب در متون ادبی و جغرافیایی قدیمتر از کسب ذکر شده است اما در متون تاریخی نام کسب، نخستین است. در ضمن شرح نبردها و جدالهای متأخّر ال بویه با خود و با غزنویان نام کسب ثبت شده است. .در زمانی که منوچهر بن قابوس زیاری حکمران گرگان به فرمان سلطان مسعود غزنوی به منطقه جبال تاخت و همدان را تصرف کرد فرهاد پسر مرداویج و ابو جعفر کاکویه گریختند .... از بروجرد فرار کرده و فرهاد وی را تعقیب کرد آنها در قلعۀ کسب متحصن شدند و شبانگاه بارش برف و نزولات جوّی مانع از تصرّف قلعه شده و محاصره کنندگان قلعه را رها کردند . که از این روایت استحکام قلعه کسب در قیاس با قلاع مجاور خود استنباط می شود و مورخ ما خود از استحکام و مناعت قلعه کسب سخن می راند . از آن پس از سده پنجم به بعد با ورود ترکان به ایران و هجوم مکرر آنها به غرب ایران( سلجوقیان، خوارزمشاهیان، مغولان، تیموریان، ترکمانان) باعث ویرانی در منطقه به ویژه روستای کسب شده است که نقبهای زیرزمینی متعدد و مطول این روستا که به زاغه اوغانی موسوم هستند یادگار مشقات و درد و رنجهایی است که مردم منطقه در این اعصار متحمل شده اند. برای فهمیدن بهتر این درد و رنجها توصیفی راجع به چگونگی عملکرد خوارزمشاه تکش و سپاهش در غرب ایران و مناطق مجاور همدان در 590 ،را نقل می کنیم و از آنجا که. کسب و کلاً دشت ملایر نیز بخشی از این منطقه بزرگ است ، این توصیف برای آنها نیز به طور تمام و کمال، صادق است : بعد از غلبه تکش بر طغرل و قتل او وانقراض سلجوقیان... «و خوارزمشاه چهارم ماه رجب سنه 590 با عراقیان بدارالملک همدان رسیذ و بر تخت نشست و عراقیانرا خوار و خاکسار داشت و شمشیرهاشان بازگشوذ و مالهای عراق بکلّی برداشت و اثر آبادانی نگذاشت و لشکر از دیهها خاک برگرفتند و...» و بعد از قیام غلامان سلجوقی علیه سلطۀ خوارزمشاه در 591 فرزند خوارزمشاه یونس خان به مقابله با آنها آمد و انها را در   غرب ری شکست داد « ... و عراقیان بیک لحظه تجمّل و اسباب بگذاشتند و راه بغداد برداشتند و خوارزمیان چیره شذند و قرا غلامان عراق یک سواره و دو سواره با خوارزمیان ایستاذند و راه ظلم و خرابی کردن بدیشان نموذند و هرجا که دیهی مانده بود چار پاش می راندند و روستایی گلیمِ زاری در دوش ازپس می شذ تا پیش ِ اوگاو می کشتند و کباب می کردند و روستایی جگر می خورد امّا از آنِ خود بذین طریق خروس خوان از ولایت عراق برداشتند و گاو بنده را بیکبار گذاشتند..» و مردم غرب ایران که وامانده بودند به دربار جمال الدین ملک الایوه( ایبه( که در کرج ابودلف و قلعه فرزین بود رفتندو از بغداد استمداد کردند مؤیدالدین قصّاب نیز به حکم خلیفه «با پنجهزار عنان بدارالملک همذان آمذند و عراق بقیّتی که مانده بوذ بغارتیذند.» اما با مرگ مؤیدالدین وزیر و غلبه مجدد خوارزمشاه بر همدان دستور عفو عمومی و عدل و داد داده شد فرمان داد تا « اگر از لشکر ما کسی ناواجبی کند از جانب ما بکشتن او مأذون اند» . «و خوارزمشاه فرموذ که اگر عراقیی کلاه خوارزمی دارذ سرش برگیرند چه ایشان ببهانۀ خوارزمی غارت می کنند او عدل می فرموذ امّا کس نمی شنوذ...». بعد از رفتن خوارزمشاه به خوارزم  « نورالدین ککجه غلامی متهوّر و ظالم بوذ ایالت همذان بستذ و نه چندان ظلم و بی رسمی کرد که در وهم آیذ و تنّور شنقصه چنان گرم شذ که همذان و نواحی آن بسوخت تا عزّالدین صتماز با ملک بساخت که او را بگیرذ ، بدانست و بگریخت و ولایت همذان بغارتیذ و کاروان اصفهان بزذ».در سال 594 میاجق به کاشان رفت مردم از دادن شهر به وی خودداری کردند چهار ماه شهر را در حصار گرفت ...« عهدهای بسیار و مواثیق بی شمار بکرد تا ایشانرا بدست آورد و در شهر شذ و ولایت که او را خذمت کرده بوذند ، بغارتیذ چون بر روی زمین چیزی نماند خانها می شکافتند و زیر زمین می کندند و خبایای زمین و کنوز دفین بر می آوردند چنانک مردم متعجب ماندند که ایشان در سرایی می رفتند و چاهی می کندند و بر سر گنجی راه می بردنذ » « و غزّان در خراسان آن بی رسمی نکردند و آن بی رحمی ننموذند که خوارزمیان با عراقیان از خون بناحق و ظلم و نهب و خرابی».البته کسب در آغاز هزاره دوم هجری مجدداً اهمیت خود را باز یافت و نسبت به روستاهای و قراء اطراف خود پیشی گرفت و این مطلب را از اثار و اتلال برجای مانده از این روستا می توان فهمید.

برگرفته از مقاله دکتر محسن رحمتی عضو هیئت علمی دانشگاه لرستان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:5  توسط سروش ایزدی   | 

ملایر جزئی از قلمرو علیشکر

 نگارنده را مقالتی با عنوان «قلمرو علیشکر: حدود و ثغور آن»  است که در یکی از مجلات تخصصی علمی کشور زیر چاپ می باشد و از آنجا که  یکی از مناطق مهم این قلمرو ملایر است. بخشی از آن را فعلاْ در این جا درج می کند: «در اوایل حکومت قاجار ( سده 13) سه منبع به صراحت حدود و محال قلمرو را تعیین می نمایندکه دو متن تاریخی و یک متن جغرافیایی. قبل از همه ابوالحسن غفاری  است که«کرمانشاهان، نهاوند، بروجرد ،  همدان، سربند ، سیلاخور ، کزاز و ملایر» را جزء قلمرو می شمارد. محمدهاشم نیز در ضمن تحدید حدود ایالات ایران در عصر صفوی   ایالات غربی را «همدان مع توابع، کرمانشاهان مع توابع، بروجرد مع توابع، و قلمرو علیشکر مع توابع»می داند،و در پیشروی آقا محمد خان متصرفات سال سوم سلطنت وی را همدان و کرمانشاهان و عراق و قلمرو علیشکر و کردستان و لرستان می داند که بدین سان قلمرو علیشکر را از همدان، کرمانشاه و بروجرد جدا  دانسته و در موردی دیگر در شرح متصرفات  کریم خانی ، قلمرو علیشکر را مشتمل بر کمره و کزاز و فراهان و جومین، سربندو سیلاخور، نهاوند،بربرود، چرّا، تویسرکان، جرفادقان، و خوانسار و درگزین وامثال آن می داند لذا چنانکه مشاهده می شود  در مورد تعیین حدود قلمرو علیشکر  میان این دو نویسنده معاصر اختلاف دیده می شودو این امر گویا بدان خاطر باشد که بعد از سقوط صفویان و زوال بیگلر بیگی علیشکر و حکومت خانخانی و ملوک الطوایفی که بعد از صفویان رخ داد، قلمرو علیشکر از حالت رسمی و اداری خارج شده و تنها به عنوان یک اصطلاح اطلاق می گردید که مرکزیت اداری خاصی نداشت. »



+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:19  توسط سروش ایزدی   | 

تجدید میثاق با خوانندگان

بسمه تعالی

 خوانندگان عزیز ! مدتی این مثنوی تاخیر شد.

هموطنان عزیز بر من ببخشایند

متاسفانه به علت مشغله سنگین اداری و مسئولیتی که از ۲۴ شهریور بر دوشم افتاد نتوانستم مطالب دیگر خود را در سایت نمایش دهم. و  بعد از شش ماه  فقط امشب توانستم سری به وبلاگم بزنم . اما امیدوارم با پایان یافتن این مسئولیت در خرداد ماه آتی ُ بتوانم مطالب فراوان و آماده را تایپ و در وبلاگ ثبت کنم. ولی حیف باشد که در این مدت از سوی اهل علم و تحقیق  جز دو نظر چیزی برایم ثبت نشد که کمک قابل توجهی در راستای اصلاح و جرح تعدیل یافته هایم  به من داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:9  توسط سروش ایزدی   | 

شقایق شوره زار

 

 

 

 در بهمن ماه سال 1384، با همت مردانه آقای محمد حسین فروغی ، «کلیات میرزاقهرمان پاک بین ملایری» به حلیت طبع آراسته و زینت بخش بازار کتاب ایران شد، امابه خاطر نا آشنایی اهل تاریخ وادب با میرزاقهرمان خان ، چنانکه باید و شاید مورد توجه قرار نگرفت . لذا بر خود فرض دیدم که مطالبی را در راستای توجه بیشتر به این کتاب و تجزیه و تحلیل مندرجات آن  بنگارم تا شاید بدین وسیله ضمن ابرازاحترام نسبت به روح پرفتوح میرزا قهرمان ، اداء دینی نیز به مصحح محترم و جامعه ادبی ایران  کرده باشم 

شادروان میرزاقهرمان خان پاک بین در سال 1258خورشیدی ( 1296هجری قمری) درآورزمان( avarzaman)

یکی از روستاهای شهرستان ملایردیده به جهان گشود و  دوران کودکی و نوجوانی خود را در زمان ناصرالدین شاه قاجار)حک:1264-1313هجری) سپری نمود .او نزد آخوند قریه به تحصیل پرداخت تا در سن چهارده سالگی  (1310هجری) تحصیلات مقدماتی معمول را پشت سر گذاشت و سپس به نوکری خوانین درآمد و در 22  سالگی (یعنی 1318) ازدواج نمود. معنی این سخن آن است که وی از سن ده سالگی به بعد، شاهد جنبش تنباکو(1306 قمری)، قتل ناصرالدین شاه (1313قمری)و اندکی پس از آن انقلاب مشروطیت در 1324 قمری بوده است.او همچنین  در ادامه زندگی پربار خود  دوران استبداد صغیر،  جنگ جهانی اول، سقوط قاجارها و استقرار سلسله پهلوی ، اقدامات  رضاخان ، جنگ جهانی دوم،سقوط رضاخان و روی کار آمدن محمد رضا پهلوی را شاهد بود بدین ترتیب کاملاً هویداست که قهرمان، دوران عمر حدوداً هفتاد ساله خود را درپرآشوبترین  و متلاطمترین ادوار تاریخ ایران سپری کرده است.

 چنانکه اشاره شد  اوخود تصریح دارد که در نزد آخوند روستای  خود مطالب وعلوم  قدیمه را تحصیل نمود و کتبی از قبیل موش و گربه ،عاق والدین،خاله سوسکه و نصاب الصبیان را آموخت. او سپس از ازدواج خود به فرمان پدرو اقامت دایم ( یا به تعبیر خودش حصر) در روستای زادگاهش  که او را از طی طریق ترقی و رسیدن به تعالی و پیشرفت باز داشته شکایت می کند.تا آنجا که اطلاع داریم او( هیچگاه( به استثنای یک بار سفر به قم) از ملا یر خارج نشد و همیشه در آورزمان ماند، ولی دامنه تفکر و اشعار وی به هیچ وجه در محدوده ملایر محصور نماند و مسایل همه ایران را شامل شد، چنانکه بیش از نود وهشت درصد اشعار وی مربوط به محدوده ای خارج از ملایر و زندگی شخصی اوست. همین امر است که  به قول آقای دکتر میر جلال الدین کزازی ،او را در ردیف بزرگترین شاعران ملی ایران همچون ملک الشعراء بهار و ایرج میرزا می نشاند و اشعار اجتماعی اوسروده های پروین را به خاطر می آورد.حال سؤال این است که قهرمان در زاویه خمول ملایر و آورزمان چگونه با اندیشه های نوین چگونه آشنا شد وبه این پایه از علم ودانش رسید ؟  هیچ اطلاعی از چگونگی کسب معارف جدید و مطالعه کتب جدید توسط قهرمان نداریم. او در شرح احوال خود پس از ذکرچگونگی بازماندن از راه تحصیل علم ودانش و ترقی با اشاره ای مبهم گوید :« ولی به مقتضای ذهن سرشار و قریحه خداداد و استعداد فطرت از هر گوشه توشه ای و از هر خرمن خوشه ای برداشته ، هنوز هم رفتارم این است و هنجارم چنین» این خوشه های علم را از کدام خرمن و چگونه می چیده است؟ ما نمی دانیم و فقط می دانیم که قریب به سی سال بعد مرحوم وحید دستگردی که خوداز اساتید به نام ادبیات فارسی و از سخن سنجان معاصراست ، مرحوم قهرمان میرزا را در سن پنجاه سالگی1306 شمسی(1346قمری)  دیده و چنین توصیف می کند:« میرزا قهرمان دارای ذوق سرشار و قریحه تابناک  و استعداد ذاتی است و اگر روزگار این مرد را با این طبع و ذوق، از علوم و فنون و شعر و ادب و آنچه لازمه یک شاعر بزرگ است بهره مند ساخته و وسایل تحصیل را برایش فراهم کرده بود در صف اول شعرای قرن اخیر جای داشت» چنین جملات غرّایی در وصف قهرمان از زبان وحید دستگردی که طبع بلند ملک الشعراء بهار، ایرج میرزا، عارف قزوینی و پروین اعتصامی را دیده بود ، به خوبی مبین مقام بلند قهرمان در ادبیات فارسی است  و مؤید عظمت و توانایی  او در سرایش اشعار.  اما آنچه که می توان وی را اعجاز قهرمان دانست و با استناد به آن می توان وی را شقایق شوره زار نامید، این است که او در«گوشه خمول»توانست از همه حوادث سیاسی و اجتماعی اطراف و اکناف ایران و جهان مطلع شده  تقریباً درباره همه حوادث داخلی و خارجی این عصر به ویژه از رویدادهای اروپا و حتی مکاتب و مفاهیم فکری وفلسفی اندیشمندان اروپایی و کشفیات علمی نوین آن عصر  ،اشعار و ابیاتی بسراید و یا اشاراتی به آنها داشته باشد و این در حالی است که ما از خروج وی از ملایر ( جز یک یا دوبار ) بی اطلاع هستیم و جز این تقریباً هیچ گاه از این محدوده خارج نشده و در مصاحبت و همنشینی با مردمی که از درک کوچکترین مسایل مربوط به تفکر درباره سیاست و جامعه ناتوان بودند( چنانکه تا کنون  نیز در میان آن منطقه فردی با وسعت دید میرزا قهرمان ظهور نکرده است)  ، به سر برد و در همانجا این اثر بدیع را خلق نمود. از آنجا که آغاز به کار رادیو ایران نیز تنها در اردیبهشت ماه 1319 خورشیدی( یعنی فقط هفت سال پایانی عمر میرزا قهرمان) بود پس احتمال کسب خبر از طریق رادیو ایران نیز از میان می رود و ظاهراًتنها منبع اطلاعاتی او کتب جدیدالطبع در دوره پهلوی( نظیر ایران باستان پیرنیا و سیرحکمت در اروپا) و روزنامه های معتبر داخلی و خارجی بوده است که ظاهراً با برخی از آنها اشتراک داشته و این روزنامه ها  مرتب بدست وی می رسیده تا او را در جریان اخبار و مسایل روز قرار دهد. دیگر از ابعاد قابل توجه در شعر قهرمان این است که به تصریح خودش «نه علم عروض خوانده و نه فن بدیع آموخته» ، اما با مداقه بر اشعار این شاعر عروض نخوانده و مقایسه آنها با سروده های شاعران برجسته به خوبی می توان ارزش قهرمان و اشعار او را درک کردکه اندیشمند سخن سنج ،آقای دکتر کزازی «روانی و گفتارینگی سروده های او را با سروده های ایرج میرزا برابر و پختگی و پیراستگی اشعار او را یادآورنده سروده های ملک الشعراء بهار» دانسته اند.ما نیز در این گفتار به یک یا دو مورد مشابهت سروده های قهرمان با اشعار شعرای برجسته سلف اشاره  می کنیم و نتیجه گیری نهایی در این باره را به خواننده واگذار می کنیم:

قهرمان در یک مثنوی تحت عنوان « بیانات شهنامه جان می دهد» می سراید :

پس از مرگ فردوسی رادمرد                                       سخن بر تقارب نبایست کرد

کسانی که این کار بیجا کنند                                       ز بی دانشی مشت خود واکنند

نزاده چنو مادر روزگار                                             حکیمی سخن سنج و کامل عیار

چه خوش گفته است آن مهین اوستاد                            که روحش به خلد برین شاد باد

«پی افکندم از نظم کاخی بلند                                     که از باد و باران نیابد گزند»

وجود همین تک بیت از فردوسی که به عنوان تضمین در متن جا داده شده است امکان مقایسه بهتر میان سروده قهرمان با فردوسی را فراهم می سازد تا خواننده بخوبی بفهمد که قهرمان علیرغم اعتراف صادقانه خود مبنی بر نیاموختن عروض و بدیع ، در عین حال که بحور عروضی را خوب می شناخته در سرودن شعر در  بحر تقارب یا به عبارت بهتر بحر متقارب مثمن محذوف چقدر توانایی داشته است.

اوهمچنین در شعری  تحت عنوان «تعصب ز سعدی قبیح است و زشت »به نقد سخنان سعدی پرداخته و مهارت وی در این زمینه چنان است که صرف نظر از اشتهار اشعار سعدی، به راحتی نمی توان سروده های او را از سعدی تمییز داد 

شبی با خراباتیان خراب                              گسردیم پیمانه های شراب

سعادت تو گفتی مرا یار شد                          که منزلگهم کوی خمار شد

...............................                                              .................................

چو مضراب شد آشنا تار را                          فرو خواند این نغز اشعار را

« بنی آدم اعضای یکدیگرند                         که در آفرینش ز یک گوهرند

..............................                                           ......................................»

 او سپس با نقد عالمانه  برخی سخنان سعدی نمونه مختصری از تفکر سرشار خود را برای تساهل و تسامح انسانی به نمایش می گذارد و البته این سخن در آنجا ارزشمندتر است که به خاطر بیاوریم هنوز در ایران عده زیادی هستند که تقریباً از این نوع سخنان و احساسات چیزی نمی فهمند ولی قهرمان در شصت سال پیش با وسایل ارتباط جمعی آن روز در گوشه یکی از روستاهای ملایر به این درجه از رشد و تعالی فکری رسیده بود و این معجزه قهرمان است لذا می توان او را یگانه شقایقی دانست که در شوره زار رویید. آنچه که گفته شد تنها اندکی از نیکوییها و ارزشهای قهرمان و دیوان اوست و ابعاد مختلف ( اعم از سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، فلسفی و جز آن)تفکر قهرمان و میهن دوستی وی ناگفته مانده است و ازهمه اندیشمندان و علاقمندان به میراث ادبی و تاریخی ایران و دوستداران وطن  دعوت می کنیم که با عزمی قوی و سرشاربرای شناخت و معرفی  این دانشی مرد شتاب کنند که حق او بر جامعه ایران بیش از این است.

                            دکتر محسن رحمتی عضو هیئت علمی دانشگاه لرستان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 13:48  توسط سروش ایزدی   | 

چنین است رسم سرای درشت

 

 

 

اواخر اردیبهشت 1385 که مصادف با هفته میراث فرهنگی بود، با دانشجویان گروه تاریخ دانشگاه لرستان سفری را به استان کرمانشاه و همدان داشتیم و از فحول آثار تاریخی آن مناطق همچون بیستون ، طاق بستان ، تکیه معاون الملک، معبد آناهیتا، مقبره بوعلی سینا، مقبره باباطاهر، گنجنامه، موزه هگمتانه و جز آن بازدید به عمل آوردیم ودر پایان ، هنگام مراجعت به خرم آباد،  از کنار تپه نوشیجان در 15 کیلومتری ملایر نیز گذشتیم . راستش را بخواهید دلمان نیامد این یادگار اعصار کهن را ندیده ، به خرم آباد برویم. وارد شدیم در کنار درب ورودی سربازی که متصدی حفاظت بود برای فروش بلیط آمد و هر چه با اصرار و ابرام و استناد به هفته میراث فرهنگی  و اینکه بازدید کنندگان دانشجویان رشته تاریخ هستند، برای کاهش قیمت بلیط چانه  زدیم مفید نیفتاد وحتی به بهانه نداشتن پول خرد ، مبلغی را هم از ما نگه داشتند. در هنگام بازدید از درون آتشکده متوجه شدیم که حدود ده تا دوازده موتور سوار از روستاهای اطراف بدانجا آمده و با طرق مختلف بنای مزاحمت و آزار رسانی به دانشجویان ما را فراهم آوردند و ما هم مثلاً به بهانه بلاهت طرف مقابل خاموشی گزیدیم. اما این امر مایه جسارت بیشتر آنها شده و در نهایت به ناچار با آنها درگیر شدیم . سپس به دربان ارگ شکایت بردیم. معلوم شد سگ زرد برادر شغال است. این موتور سوارها اهل روستای شوشاب ملایر هستند و سربازی که مثلاً نگهبان ارگ است با آنها دست در یک کاسه دارد. وهنگامی که اتوبوسی حامل دانشجویان یا بازدید کنندگان دیگر به ویژه بانوان وارد می شوند، به آنها اطلاع می دهد تا آمده و به خیال ابلهانه خود حظّی ببرند.ولی حالا که درگیری ما را دیده بود همزمان با فرار موتور سوارها ، او نیز با آنها گریخته بود و متصدی بلیط فروشی میراث فرهنگی نیز که از یکی دو ساعت قبل محل را ترک  کرده و کار خود را به آن سرباز سپرده بود، تا وی با اخذ پول ورودی برای خود ، لابد هزینه زندگی خود را تأمین نماید  و در این زمان مأمور جدید جایگزین وی شده واز اوضاع پیش آمده اظهار بی اطلاعی کرد. به رئیس اداره میراث فرهنگی ملایر زنگ زده و به او شکایت بردیم و ایشان با کمال خونسردی پاسخ دادند که اهالی روستاهای اطراف و به ویژه شوشاب بارها از این کارها کرده اند و می کنند و از ما کاری ساخته نیست. از قضا سرباز گریخته از بند به خیال اینکه ما رفته ایم بازگشت و با پرس و جوی فراوان از وی و مأمور میراث فرهنگی ، معلوم شد که از اهالی روستاهای اطراف هیچ چیزی برای ورود به محوطه ارگ مطالبه نمی شود در حالی که برای دانشجویان تاریخ همچون سهم هشت یک مادرشان حاضر به گذشت نبودند و رئیس میراث فرهنگی هم بر این امر صحه می گذاشت . درد سرتان ندهم ، ما فکر می کردیم که می توانیم جریان تاریخ را عوض کرده و داد دل از ناجوانمردی  آنها  بستانیم و به پلیس 110 ملایر زنگ زده و شکایت بردیم.  مطمئن باشید که از سنگ صدا در آمد و از آنها نه . خوب ما چه می دانیم شاید به کار مهمتری مشغول بودند. اصلا ماجرای ما چه اهمیتی می توانست داشته باشد؟ تازه مگر کارپلیس 110 رسیدگی به اینگونه مسائل است؟ به هر حال پس از یک ساعت و نیم معطلی از پاسگاه انتظامی جوکار کمک خواستیم با کمال متانت پاسخ دادند ما ماشین نداریم خودتان بیایید و ما را ببرید . ما مأمور میراث فرهنگی ارگ را مجبور کردیم تا با خودروی شخصی خود رفته و آن اکابر قوم را بیاورد. او رفت و تنها پس از یکساعت و اندی باز آمد و دو مأمور را با خود آورد. ما با تحت فشار گذاشتن سرباز مزبور ، نام  سه تن از موتور سوارها را دانسته و به آن دومأموردادیم.با ارشد خود تماس گرفتند و پس از کسب تکلیف ، پاسخ دادند که این قسمت در محدوده ما نیست وباید زنگ بزنید تا از پاسگاه انتظامی حسین آباد ناظم بیایند و آنها را تعقیب کنند. پس از اعتراض ما گفتند منطقه نوشیجان در حد فاصل سه حوزه انتظامی ملایر، جوکار و حسین آباد واقع شده و در واقع خارج از محدوده است چون مجرمان در محوطه ارگ که زیر نفوذ جوکار است مرتکب جرم شده اند و لی به شوشاب که زیر فرمان حسین آباد ناظم است گریخته اند و اتوبوس ما نیز در مکانی که تحت نفوذ حوزه انتظامی ملایر واقع است متوقف بود لذا تعقیب این امر پیچیده قضایی نیاز به ماهها و بل سالها پیگیری دارد. فاعتبروا یا اولی الابصار .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 13:44  توسط سروش ایزدی   | 

مطالب قدیمی‌تر